درد مزمن چيزى بيش از يك مشكل جسمى است. اين نوع درد ريسك فاكتور افسردگى نيز محسوب میشود. اين دو حالت با هم ارتباط تنگاتنگى دارند.
وضعيت آنها مانند به ترتيب وجود آمدن مرغ يا تخممرغ است كه مشخص نيست كدام يك منجر به ايجاد ديگرى شده است.
در واقع هنوز هم كسى نمیداند كه درد باعث افسردگى میشود يا برعكس، يا اين كه آيا اين دو به بهتر يا بدتر شدن يكديگر كمك میكنند يا خير؟
به گزارش ای.دايتس، براساس نتايج يك مطالعه جديد علايم فيزيكى به تشخيص و درمان درد كمك میكنند. عدم حذف نشانههاى درد شانس بهبود افسردگى را نيز كم میكند.
درد دائم مانع بازگشت عملكرد مناسب فعاليتهاى شخصى و حرفهاى میشود و با باقى ماندن افسردگى گاهى احتمال خودكشى نيز وجود دارد.
علائم جسمى و دردناك افسردگى نيز مانند نشانههاى هيجانی، در راههاى عصبى خاصى ظاهر میشوند كه تحت هدايت پيامرسانهاى شيميايى سروتونين و نوراپينفرين قرار دارند.
اين راههاى عصبى از محل قاعدهشان در ساقه مغز به بالاترين نقاط مغز يعنى بخش كورتكس قدامی، جايى كه به تنظيم تفكر و خُلق كمك میكنند، میرسند.
اين راهها همچنين به بخشهايى از مغز كه تنظيم خوردن، خواب و ميل جنسى را بر عهده دارند وارد میشوند.
اما راههاى سروتونين و نوراپينفرين به سمت پايين يعنى طناب نخاعى میروند تا در خدمت بقيه قسمتهاى بدن باشند.
به طور طبيعى با پرداختن بدن به فعاليتهايش، حسهاى ثابتى به وسيله اين اعمال روتين مانند هضم غذا و حركت ايجاد میشوند. اين حسها عموما مورد غفلت قرار میگيرند.
اين مهار به طور طبيعى توسط اعصاب غنى از سروتونين و نوراپينفرين در طناب نخاعى انجام میشود اما در افسردگى عملكرد اين اعصاب مختل میشود و به طور موثر عمل نمیكنند.
در نتيجه حسهاى عادى به سمت مغز میروند جايى كه به صورت علائم جسمى ناخوشايند يا حتى دردناك تعبير میشوند.
با عدم فعاليت مناسب مكانيسمهاى مهاركننده درد طبيعى بدن، احساسات عادى ناراحتى نيز تقويت شده به صورت درد ظاهر میشوند.
گرچه بنابر باور جامعه پزشكى درد و افسردگى دست در دست هم دارند، بسيارى از پزشكان از اين ارتباط غفلت میكنند.
منطقى به نظر میرسد كه افسردگى را علت دردهايى بدانيم كه علت مشخصى ندارند.